مدت ها بود که اشتغالات روزمره فرصت لازم را برای سفر به همراه خانواده فراهم نمی کرد تا اینکه اواخر هفته گذشته فرصتی دست داد که به دعوت دوستی تهران را به قصد سفر به خطه گیلان و دیار چابکسر ،ترک کنم.

اولین شب سفر را در چابکسر سپری کردیم .خوشحالی در چهره علی و سینا که در این مدت آنطور که باید حضور پررنگ پدر را در تفریحات کودکانه خود نداشته اند،به خوبی پیدا بود.تصمیم گرفته بودم که زمان را در این مدت کوتاه – که معلوم نبود به این زودی ها پیش بیاید- به شکل کامل در اختیار خانواده بگذارم ؛غافل از آنکه ابوعلی سینا (لقبی که دوستان بر من گذاشته اند چون پدر علی و سینا هستم!) در پایان کار بازهم نوار شادی های کودکانه شان را قطع کرد و تصمیم گرفت ،سفر سیاحتی  را به سایر برنامه های کاری خود ضمیمه کند که شرح این دگردیسی!را در همین نوشته خواهم داد.

هوا بنا بر طبیعت پاییزبه خصوص در شب، سرد بود و این سفر سرد پاییزی آنهم به شمال،از همان ابتدا نشان می داد که انتخاب این زمان برای سفر فقط می تواند انتخاب آدم پرمشغله ای باشد که تراکم کار، جایی را برای خوش سلیقگی در انتخاب زمان سفر برایش باقی نگذاشته است.

اولین روز سفر با قدم زدن در ساحل و گشت و گذار در جنگل های سبز این خطه  و شهر زیبایی چون رامسرسپری شد.در میان هیاهوی هرروزه شهر و سیل نامه های ناتمام وکارهای اداری ،تنفسی هرچند کوتاه اما عمیق در میان درختانی که هنوز تن خود را به دست یاغی پاییز نسپرده بودند غنیمت بود.

به هر روی روز اول سفر بدینگونه سپری شد.در روز دوم به پیشنهاد دوستان مهمانوازم از مسیر رحیم آباد به طرف سفیدآب ،منطقه ای سردسیر و جنگلی حرکت کردیم و شب را در همانجا ماندیم و چون انتخابمان برای مسیر بازگشت ، جاده مشهور به «رحیم آباد رودسر» به طرف قزوین بود همان شب از میزبانان خونگرممان خداحافظی کردیم .

جاده انتخابی ما برای بازگشت جاده ای بود که بارها در مکاتبات خود با وزارت راه خواستار بهسازی و آسفالت باقیمانده آن شده بودم .جاده رحیم آباد به قزوین ،حدود ۱۵۰ کیلومتر است . من در سال ۸۴  با تهیه نامه ای که به امضای مجمع نمایندگان استان های قزوین،گیلان و مازندران رسانده بودم خواستار تامین اعتبار برای تکمیل آن شده بودم.

ساعت ۱۰ صبح از منطقه سفیدآب – که حدود ۱۵ کیلومتر با رحیم آباد فاصله داشت-به طرف قزوین حرکت کردیم .روستاهای گرمابدشت،کاکرود،بارگاه دشت،ویلنی،درگاه،پرند،لشکان،وسپارده،از جمله روستاهای حاشیه این مسیر هستند که جزو استان گیلان محسوب می شوند.

از سفیدآب تا سپارده که مرز استان قزوین و گیلان محسوب می شود ۴۸ کیلومتر فاصله است .از سپارده تا روستای ویار (در بخش رودبار شهرستان قزوین)نیز۳۲ کیلومتر فاصله است.در مسیر تصمیم گرفتم  تا ضمن درج نام روستاها و ارزیابی موقعیت آنها به ثبت مشاهدات مورد نیز بپردازم تا بهتر بتوان مشکلات این مناطق را پیگیری کرد.

بر اساس آنچه در مسیر یادداشت کرده ام؛ مسیر خاکی جاده پس از روستای« لشکان» استان گیلان آغاز و تا روستای «ویار» قزوین ادامه می یافت .

شنگله رود،اولین روستایی است که پس از عبور از محدوده گیلان  و در انتهای جاده ای فرعی به چشم می خورد. روستایی کوچک ،محروم و دورافتاده که در شمالی ترین نقطه استان قزوین واقع شده است.

به همراه خانواده وارد این روستای کوچک شدم .در همان بدو ورود نگاه کنجکاو اهالی به این مهمانان ناخوانده احساس می شد.یکی از اهالی به سراغمان آمد و پرسید :اینجا چه می کنید؟خود را معرفی کردم .نگاه مردروستایی که با وجود پاسخ من شگفت زده تر می نمود خیلی سریع به نگاهی مهربان و خونگرم تبدیل و همین مقدمه ای برای دعوت ما و کمی بعد تجمع همه افراد این روستای کم جمعیت به منزل او شد.

در فضای ساده و بی آلایش خانه او، حلقه ای با حضور من و دیگر روستاییان تشکیل شد تا هم آنان مشکلات ناگفته خود را برای من بیان کنند و هم من فهرستی از این کمبودها را برای پیگری در اختیار داشته باشم.نکته جالب اینکه احساس می کردم؛ همسرم به عنوان عضوی از آن جمع -حتی بیشتر از من- با نگاهی کنجکاوانه به بیان مشکلات روستاییان گوش داده است و دست کم اکنون به خوبی می دید که اصرار من برای سفر به این روستاها و حتی تغییر ماهیت یک سفر تفریحی به کاری برای چه بوده است ؟

شنگله رود ۱۰ خانوار بیشتر نداشت  و قدمت چندانی هم نداشت.اهالی می گفتند که ۱۵ سالی از تشکیل این روستا می گذرد و ساکنان روستا در واقع اهالی کوچ کرده روستای «هیر» بودند.

عمده مشکلات روستاییان؛ راه نامناسب،هزینه بالای رفت و آمد و عدم بهره مندی از وام اشتغال بود.نیاز به چند پاکت سیمان نیز از خواسته های سهل الوصول روستایییان بود که با وجود مراجعه انان به مسوولان تبدیل به آرزویی محال شده بود!خوشبختانه توانستم درهمانجا طی یادداشتی از دوستی بخواهم که به هرخانوار ۵ کیسه سیمان به حساب بنده تحویل دهد .

محصول عمده این روستا گردو،زغال اخته و انگور بود که به همت روستاییان به دست می آمد.وقت رفتن بود و باید خداحافظی می کردیم روستاییان به گرمی بدرقه مان می کردند و زنی روستایی نیز با پاشیدن آب به دنبال ما با لحنی صمیمی گفت:«آب را می پاشم تا بازهم به ما سربزنید»!

«ویار» روستای بعدی بود که بازهم به همان ترتیب وارد آن شدیم .به منزل یکی از اعضای شورای روستا دعوت شدیم و بازهم بیان مشکلات ؛مواردی چون مشکل راه و گلایه از مسوولین محلی راه ودرخواست مساعدت برای تجدید بنای مسجد گلی روستا.

یکی از اهالی پس از پایان دیدار با مردم از من خواست که سری هم به امامزاده روستا بزنیم .به اتفاق رفتیم؛ بقعه مانندی که هرچه دقت کردم در آن چاردیوار نه اثری از شجرنامه بود و نه آرامگاه و ضریحی که راهنما بلافاصله گفت: اینجا نظرگاه است.

درگوشه ی اتاق، تخته سنگی که رنگ سبز بر آن زده بودند  و پرده ای به همان رنگ  در برابرش.راهنما نگاه متعجب مرا که دید گفت:«اینجا جای مقدسی است و هرکس نذری داشته به خواسته اش رسیده است».کمی در چهره اش تامل کردم.حدس زد که به چه می اندیشم  به همین دلیل این بارگفت:«معلمی به این روستا آمده بود و اهالی را به خاطر این نظرگاه و تخته سنگ سبز متهم به بت پرستی کرد از قضا کمی  بعد مشکلاتی برایش پیش آمد که باعث بازگشت او به روستا شد و کار به جایی رسید که هزینه تعمیر سقف نظرگاه را بر عهده گرفت».با این توضیح عبرت آموز تکلیف من هم معلوم بود .ما هم نذری کردیم که بماند!

آخرین روستا «هیر» بود با ۲۱۷ خانوار ثابت و ۴۵۰ خانوار مهاجر.لزومی به تکرار مشکلاتی که کم و بیش در این مناطق دورافتاده گریبانگیر مردم محروم است،نمی بینم اما همین اندازه بگویم که اساسی ترین مشکلات مردم باصفای «هیر»،اجرای طرح هادی روستا ،تکمیل نهر عمومی یا کانال آب کشاورزی و تخصیص یک دستگاه وسیله نقلیه برای حمل زباله روستا بود. از نکات خاطره انگیز در این روستا حضور در میان جوانان روستا بود که در زمین ورزشی که خود مهیا کرده بودند ،جمع شده بودند تا این زمین را با انجام یک مسابقه دوستانه افتتاح کنند.من هم به این جمع شاداب و صمیمی پیوستم و به دعوت ورزشکاران چند عکس یادگاری با آنان گرفتیم .بچه ها نیازبه مساعدت مالی برای تداوم فعالیت های ورزشی خود داشتند که من هم در حد بضاعت خود به خواستشان پاسخ مثبت دادم .

 

حوالی ساعت ۵ بعدازظهر از جاده باراجین وارد اتوبان قزوین شدیم و از همانجا به سوی تهران حرکت کردیم  تا گیر کردن در ترافیک طولانی اتوبان قزوین -تهران پایانی باشد بر سفری که با نیت سیاحتی کوتاه از خطه سرسبز شمال آغازشد و با بازدید از روستاهای مسیرتداوم یافت.

 

نظرگاه،محلی که در آن سنگ کوهی را به رنگ سبز درآورده و مقدس می دانند و برای آن نذر هم می کنند.

 

پیرمرد در حال نشان دادن سنگ نظرگاه

 

تابلویی در مسیر سپارده-قزوین

 

بچه های روستایی در مسیر

 

در میان جوانان ورزشکار روستای هیر

 

نامه ای که پس از سفر برای وزیر راه نوشتم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۶ ساعت ۰:۵۴ توسط محمد عليخاني